لـــحـــظـــــه ای رهــــــــــــــا

دست های مهربان و صمیمیت را به من بسپار ، حال چو سایه ای نرم و سبک بال به کلبه ام قدم بگذار .

 عشق ، گاه چون ماری در دل می‌خزد
و زهر خود را آرام در آن می‌ریزد
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هرّه‌ی پنجره‌ات کز می‌کند
و خرده نان می‌چیند

گاه از درون گــُـلی خواب آلود بیرون می‌جهد
و چون یخ ، نمی ، بر گلبرگ آن می‌درخشد
و گاه حیله گرانه تو را
از هر آنچه شاد است و آرام
دور می‌کند

گاه در آرشه‌ی ویولونی می‌نشیند
و در نغمه غمگین آن هق‌هق می‌کند
و گاه زمانی که حتی نمی‌خواهی باورش کنی
در لبخند یک نفر جا خوش می‌کند

" آنا آخماتووا "

 

 

تو همواره اسرارآمیزی و غافلگیر کننده
و با هر روزی که می گذرد
مرا بیشتر اسیر خودت می کنی
اما ای دوست جدی من
احساس من به تو
نبرد آتش و آهن است .

 

 

"آنا آخماتووا"

 

جدائی تاریک است و گس
سهم خود را از آن می‌پذیرم ، تو چرا گریه می‌کنی ؟
دستم را در دست خود بگیر و بگو که در یادم خواهی بود
قول بده سری به خواب‌هایم بزنی
من و تو چون دو کوه ، دور از هم جدا از هم
نه توان حرکتی نه امید دیداری
آرزویم اما این است که
عشق خود را با ستاره‌های نیمه شبان به سویم بفرستی

 


کتاب : خاطره‌ای در درونم است 

 

گزیده ای بود ازشعرهای عاشقانه  " آنا آخماتووا  "  ترجمه احمد پوری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

بگذار در باغ همیشه خیس و بارانی چشمهایت ریشه کنم .

 

بگذار چو پیچکی لاغر و نحیف بر تنه ستبر و تنومندت  بپیچم 

تا به آفتاب گرم نگاهت برسم .

خسته ام ...

بگذار در سایه امن و آرامت کمی بیاسایم...

 

.

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

دلم بارانی است.

همانگونه که شهر، بارانی می شود.

این دلتنگی از چیست که در قلبم رسوخ کرده است؟

آه ! ای باران که  

بر زمین وبه روی بام خانه ها، آهنگ آرامت را می نوازی.

برای قلب افسرده وخسته من هم

 آوازی ساز کن.

 

دل لرزانم بی هیچ دلیلی بارانی است.

هیچ خیانت وبی وفایی در کار نیست.

سوگ قلبم سبب ندارد.

 

بسیار غم بار است وقتی ندانی

دلت از چه روی اندوهگین گشته است.

وقلب من بی هیچ عشقی

وبی هیچ نفرتی غمگین وبارانی است.

 

پل ورلن

PAUL  VERLAINE ــــ1844-1896

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

کی زمستان کوله بار سرد و بی فروغ خود را می بندد؟

چقدر سخت و درد آور هست

دیدن چهره افسرده و غم زده طبیعت،

 دیدن تن نحیف و خشکیده و عریان درختان و

آسمان گرفته و خاکستری ...

 

خدایا ...دلتنگ بـــــــهــــــارم

 

دلم تنگ شده برای سبزی و طراوت بهار.

دلم تنگ شده برای قبای سبز درختان و  شکوفه های  درخت سیب و گلابی ، 

برای موسیقی ناب  باران  بهاری و  بوی نم خاک،

برای ترانه ها و نغمه های آرامبخش پرندگان ،

برای گلهای رنگارنگ و زیبا که چشم را نوازش می کند ،

برای دشت های پر از شقایق و بابونه های وحشی،

دلم تنگ شده برای جوش و خروش و تلاطم رود پر آب زندگی بخش.

خدایا کی بهار از راه می رسد تا خواب و خیال طبیعت را

آشفته کند و روحی تازه بر کالبد عالم بدمد ؟

 

خدایا ....این همه دل آشوبی و دلتنگیم برای چیست ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٥ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

همیشه پدر برایم چون کوهی استوار و  تکیه گاهی محکم بوده و هست.

او  قلب مهربان و رئوفی دارد که با دیدن کوچکتر ناراحتی برای کسی

  چشمانش پر از اشک می شود.

 ولی بر خلاف قلب نرم و مهربانش دستهای

زمخت خش و پینه بسته ای دارد که   نشان از سال ها کار و زحمت  و

 تلاش و ایثار  اوست.

سختی ها و مرارت های ایام  چهره اش  را خیلی پیرتر و

شکسته تر از هم سن و سالهایش کرده ،

 زانو هایش به سختی باز و بسته می شود و

  درد چنان دیوار غرورش را می شکند که ناله  می کند

 

و من روزی هزار بار خودم را لعنت  می کنم  که

چقدر  عاجز  و ناتوانم که نمی توانم برای درمان

درد هایش کاری بکنم و  همیشه به در های بسته می خورم .

 

خدایا ...  حاضرم تمام لحظه ها و ثانیه های باقی مانده عمرم را بدهم 

 ولی پدر و مادرم  در صحت و سلامتی  زندگی کنند .

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

 

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود …

حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند …

دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست !
آدم تصادف می کند ,

با یک اتوبوس خاطره های مست …

 

 

                                                              (شهریار بهروز) 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

از روزی که دل به تو بستم 

                هر چه بت بود در این خانه شکستم 

روز و شب چشم به راه 

 منتظر  بر در این خانه نشستم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

 

بالاخره در زندگی هر آدمی ،...

یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده ...

مدتی مانده ....

قدمی زده و بعد اما ، بی هوا غیبش زده و رفته...

آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست...!!!

اینکه بعد از پایان رابطه،

روزی روزگاری ....

در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،..

آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است...

اینکه بعد از گذشت چند سال ،...

بعد از تمام شدن احساستان به هم ،...

چه ذهنیتی از هم دارید ، مهم است...!!!

اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...

اینکه تورا چطور آدمی شناخته ، مهم است....

به عنوان یک آدم خوب از تو یاد میکند یا بد؟؟!!

می گوید بچه بودی و رفتارهای کودکانه داشتی ...

یا منطقی بودی و میشد روی دوستی ات حساب کرد...

مهربان بودی یا خودخواه..!

میگوید همراه خوبی بودی یا مهم ترین اشتباه زندگیش...!!!

خاطرات خوبی از تو دارد یا نه ، برعکس ...

بدترین روزهای زندگی اش را با تو تجربه کرده است ...!

به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد...

مهربانی تنها چیزیست که انسانهارا ماندگار میکند!!!

حتی در ذهن بدترین و خودخواه ترین و بی رحم ترین آدم ها...

مهربانی فداکاری میخواهد.... حتی اگر باعث تنهاییت شود...

به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد...!
(صمد بهرنگی )
نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

دل ما را که زجا برکندی

به تو آمد، پر و بالش بمکن

بنگر تا به چه لطفش بردی

رحم کن هر نفسش ، زخم مزن

 

حضرت مولانا

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

طفل دل را شیر ده ما را  زگردش وا رهان

ای که تو چاره کرده

هر دم

صد چو من

بیچاره را

(مولانا)

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |

 

 

 
پشت پنجره ، چشم به کوچه خیس دارم
 

 

 

که از صدای پای تو خالیست

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط سحر (لیلا) محمودی نظرات () |


Design By : Pichak