لـــحـــظـــــه ای رهــــــــــــــا

دست های مهربان و صمیمیت را به من بسپار ، حال چو سایه ای نرم و سبک بال به کلبه ام قدم بگذار .

دل ما را که زجا برکندی

به تو آمد، پر و بالش بمکن

بنگر تا به چه لطفش بردی

رحم کن هر نفسش ، زخم مزن

 

حضرت مولانا

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |

طفل دل را شیر ده ما را  زگردش وا رهان

ای که تو چاره کرده

هر دم

صد چو من

بیچاره را

(مولانا)

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |

 

 

 
پشت پنجره ، چشم به کوچه خیس دارم
 

 

 

که از صدای پای تو خالیست

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |

امشب سومین شبی است که ستاره کوچک برای همیشه خاموش شده است.

سومین شبی که دیگر دست هایش در گردن مادر نیست و در آغوش او  نمی خوابد

بلکه در آغوش گرم و پر از مهر پروردگار مهربان  به خواب ابدی فرو رفته است

و فرشته ها برایش لالایی می خوانند.

     بدرود ستاره کوچک

                            بدرود

ستاره  ، گر چه  کوچک بود ولی خورشیدی درخشان در سینه داشت .

گر چه پاهایش هیچ وقت زمین را لمس نکرد، اما بالهای به وسعت آسمان داشت.

         بدرود ستاره کوچک

                              بدرود

روز رفتند آسمان نیز هم نوا با چشم ها برایت اشک می ریخت .

ولی تو پیراهنی سفید از یاس و نرگس به تن کرده بودی و

به یاد هشت سال نگاه پر حسرت به بازی کودکان ،

پای کوبی می کردی.

      بدرود ستاره کوچک

                        بدرود

رفتی و داغی سنگین بر دل مادرت به یادگار گذاشتی

نگاه های متین و باوقار،سخنان شیرین و لبخند های معصومانه ات هرگز

از خاطر کسی فراموش نخواهد شد...

      بدرود ستاره کوچک

                         بدرود...بدرود

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |

"حیف است چو من مرغی ، محبوس قفس باشد

در قید هوا گاهی در دام هوس باشد

گر بلبل خوشخوان را ، منزل بود این گلخن

پس سیر گلستان ها از آن چه کس باشد؟

ای یوسف کنعانی از بهر چه در چاهی ؟

از چاه برآور سر، کاین بانگ جرس باشد"

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |

رحمتی دان امتحان تلخ را

                          نقمتی دان ملک مرو  و بلخ را

الهی نقمتی که مرا به سوی تو می کشاند

بهتر از نعمتی است که مرا از درگاهت براند

 مهربانا ،درد و رنجی که از سوی تو باشد شیرین و گواراست

چون مرا به سوی تو می کشاند و نام تو را به زبانم می آورد.

الهی خرسندم کن  به سختی ها و دشواری های که سبب تطهیرم می شوند.

     پروردگارا ، در این لحظه های پاک سحر گاهی  دریابم .   

آمین

نوشته شده در جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |

            اول به هزار لطف بنواخت مرا

                                    آخر به هزار غصه بگداخت مرا

                   چون مهره مهر خویش می باخت مرا

                                      چون من همه او شدم بینداخت مرا

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |

همیشه دیدن درهای چوبی قدیمی خاطرات دوری را برایم  زنده می کند.  که

ناخودآگاه مرا به سوی خود می کشاند ، حال چه به صورت عکس ،یا واقعی .

دوست دارم  جلو  بروم  و لمسش کنم

دوست دارم گل میخ ها و کلون و کوبه اش را لمس کنم و بعد کوبه اش را در 

دست بگیرم  و به صدا در بیاورم    تق  تق  تق

سالها پیش، همیشه آرزو می کردم هر چه زودتر بزرگ بشوم تا  وقتی  می رویم

 خانه  پدربزرگ  من  کوبه  در  را  به صدا  در بیاورم .

اما افسوس ...قبل از این که من بزرگ شوم و دستم به کوبه در برسد ،دستهای  نامهربان

زلزله 31 خرداد بی رحمانه آن در قدیمی بزرگ را با  کوبه اش  و آن خانه بزرگ را

با تمام  خاطرات  دوران  کودکی ام  را  زیر  خروارها  خاک  مدفون  کرد .

 

حالا از آن روستای باصفا ،  ازکوچه های  تنگ و  پرپیچ  و خم ،از

همهمه و هیاهوی مردمانش، از صدای خنده و بازی کودکانش

  جز سکوتی  مرگبار  و تلی از  خاک  باقی  نمانده  است .

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |

هیچ کسی دوست ندارد که فراموش شود .

 ما آدم ها همیشه دوست داریم جایی ، گوشه کناری باقی بمانیم ، حتی

وقتی دیگر نیستیم .حتی شده  کم رنگ ،مثل جای قاب عکس روی دیوار.

 آدم ها می آیند و می روند .

اما رد, آنها لای، زندگی می ماند

رد  بعضی آدم ها را هرگز نمی توانی از ذهنت پاک کنی. 

بعضی آدم ها فقط نگاهت می کنند و رد می شوند .

گاهی حتی نگاهی رد و بدل نشده . . . تو تنهایی نگاهشان کرده ای .

خط به خط  خواندی تمام زندگی شان را

 بدون آنکه باخبر شده باشند .

سال های سال هم که بگذرد ، هیچ وقت فراموش شان  نخواهی کرد . . .هیچ وقت .

  با گذر زمان هم کم رنگ نمی شوند، رنگ نمی بازند .

بلکه پررنگتر از قبل در ذهنت باقی می مانند مثل قاب عکسی که به پنجره دلت آویزان

کردی ، هر روز  در مقابل دیده گانت هستند و

تو   هرگز  فراموش شان  نخواهی  کرد.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |

یکی از دوستان نمایشگاه عکسی بر پا کرده بود

 عکس های زیبا و بی نظیر ازطبیعت که  زیباییهای شگفتی از

 چهار فصل را به تصویر کشیده بود

و  در این میان  نوای "گلپونه ها " با صدای دلنشین و به یادماندنی

مرحوم ایرج بسطامی جلوه خاصی به آن داده بود

گلپونه ها ؛ از دفتر شعر ، شاعر و ترانه سرا  بانو   *هما میر افشار*

        وقت سحرشد 

 خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

    من مانده ام تنهای تنها 

 من مانده ام تنها ؛ میان سیل غم ها

  گلپونه های وحشی دشت امیدم

 وقت جدایی ها گذشته

  باران اشکم روی گور دل چکیده    

  برخاک سرد و تیره ای پاشیده شبنم

  من دید بر راه شما دارم             

سربرکشید از خاک های تیره ی غم

من مرغک افسرده ای برشاخسارم   

 گلپونه ها ؛گلپونه ها ؛ چشم انتظارم

می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

       افسرده ام ؛ دیوانه ام ؛ افسرده جانم

گلپونه ها؛ گلپونه ها؛غم ها مرا کشت

      گلپونه ها آزار آدم ها مرا کشت

گلپونه ها نامهربانی  آتشم زد

            گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

گلپونه ها در باده ها مستی نمانده

     جز اشک غم در ساغر هستی نمانده

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

   همدرد دل؛شب ها به جز فریادمن نیست

گلپونه ها؛آن ساغر بشکسته ام من

 گلپونه ها از زندگانی خسته ام من

دیگر بس است آخرجدایی ها؛ خدارا

         سربرکشید از خاک های تیره غم

گلپونه ها ؛گلپونه ؛ هامن بی قرارم

          ای قصه گویان و فا چشم انتظارم

آه ای پرستوهای ره گم کردهء دشت

           سوی دیار آشنایی ها بکوچید

با من بمانید ؛ با من بخوانید

      شاید که هستی را زسرگیرم دوباره

     آن شور و مستی را  زسرگیرم دوباره

 

                   

نوشته شده در شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط سحر محمودی نظرات () |


Design By : Pichak